تبليغاتX
galaxy of things

galaxy of things

every things you want

این هوایی که تنفس می کنند مال من نیست.

پای بر این زمین گذاردم ولی جایی برای پای من در این جهان نیست.

بالی درآوردم بسوی آشنایی،ای آشنا این بال ها پر پرواز من نیست.

زمانی کلامم نام تو بود ولی اکنون زبانی برای نامت در دهانم نیست.

صدایی در گلویم منفجر شد ولی انعکاسی برای صدایم در این فضا نیست.

نگاهم بر هر کجا دوخته می شد ولی دیگر نگاهی بر نگاهم نیست.

قاصدی پیام از تو آورد ولی دیگر منی برای دریافت پیامت نیست.

 

 

+????? ??? ?? جمعه هجدهم بهمن 1387????6:44???? بهار | |

دخترک،تنها در فضای مه آلود جنگل سکوت نشسته بود...زیر سایه ی بلوط کهن سالی که سال ها پیش

مرده بود...همان بلوطی که صدای آهنگینش همواره او را به خواب عمیقی فرو می برد...                   

قطره ای اشک از چشمان خاکستری رنگش بیرون غلتید...حتی صدای تپش قلبش نیز گویی از دوردست

ها به گوش می رسید...                                                                                                          

مه...همدمی ابدی برای او...هیچکس نبود تا شاهد مرگ تدریجی روحش باشد...تا ببیند او تا ابد در

سکوتی مرگبار محکوم به تنهاییست...                                                                                    

زنده ای در دنیای مردگان...                                                                                         

به راستی او بیگناه و بی خبر از همه جا،ناخواسته به چنین جنگل وهم انگیزی پا گذاشته بود...

چهره ای آشنا در ذهنش نقش بست...لبخندی به سردی دستان دخترک بر لب داشت...

می خواست فریاد بزند ولی هیچ صدایی از گلویش خارج نشد...

چهره محو شد و دوباره همان جو سنگین بر فضا حکم فرما شد...

همه جا خاکستری به نظر می رسید.

احساس کرد از درون تهلیل می رود...

جسمی نداشت تا فرار کند...او فقط یک ذهن بود ولی کم کم از ذهن همه فراموش شد...

آخرین موجود زنده ی جنگل...

لحظه ای آرامش،و بعد روحش برای همیشه نابود شد.

و جنگل برای همیشه خاموش...

 

 

+????? ??? ?? یکشنبه بیست و نهم دی 1387????23:11???? بهار | |

خطاب به اونی که یه روزی تنها کسی بود که داشتم...

حس میکنم هنوزم دوست دارم...

ولی من بازم دارم اشتباه میکنم...تو همون بی وفایی هستی که یه زمانی فقط من تو قلبت بودم.

 ولی حالا دیگه گذشته.

هرگز نمی خوام دوباره شروع کنیم...شروع من و تو از همون اول هم اشتباهی احمقانه بود که هرگز تغییر نمی کنه.

کاش هرگز گذشته ای وجود نداشت که اونوقت دیگه بخاطرش غصه نمی خوردم.

ولی حالا دیگه گذشته.

دیگه نمی تونی منو مات کنی.من خونه ی شطرنجمو پیدا کردم...دیگه وقتش رسیده که تو جایگاهتو پیدا کنی.

به اطرافت نگاه کن.چشم ها هرگز بسته نمی شوند.گوش ها همیشه می شنوند.پس بهتره با دقت بیشتری گوش کنی که چی راجع بهت میگن.

تو دیگه اونی نیستی که من بخاطرش تمام زندگیمو دادم.

ولی حالا دیگه گذشته.

دیگه نمی خوام برگردی.نمی خوام دوباره با اون لحن همیشگی اسممو صدا کنی.بدون،که دیگه این قلب گول حرفاتو نمی خوره.من می دونم تو ذهنت چی راجع به من فکر می کنی.

حتما با خودت میگی دوباره غرورمو زیر پام می ذارم و پیشت برمی گردم...

ولی حالا دیگه گذشته.

حتی دیگه حرف زدن هم با تو فایده نداره.وقتم رو دارم تلف میکنم...

اون آدمی که من می شناسم هرگز غرورش اجازه نمی ده که به ندای قلبش گوش کنه...

+????? ??? ?? پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387????0:6???? بهار | |

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .

در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟

 

+????? ??? ?? دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387????0:17???? بهار | |

۱.بعضی وقتا اونقدر زمان زود می گذره که ازش عقب می مونی...اونوقت مثل یه غباری پوچ تو فضا گم میشی...همون لحظه احساس می کنی که محتاج کمکی...دستی که به سمتت دراز بشه...نوری که سرشار از امید باشه...ندایی که آرامش بخش باشه...

۲.بعضی وقتا اونقدر زمان دیر می گذره که دیگه تحملت تموم میشه...انگار عقربه های ذهنت سنگین شدند و جلو نمی رن...دیگه هیچ انگیزه ای واست نمی مونه...اونقدر در نظر خودت پوچ و بی معنا میشی که نمی خوای حتی یک لحظه به زندگیت ادامه بدی...از خودت و دیگران بیزار میشی...فاجعه ای عظیم مانند یک بمب هیدروژنی توی مغزت منفجر میشه...همون لحظه دیگران بهت کمک می کنن...دستی به سمتت دراز میشه ولی پسش می زنی...نوری که سرشار از امیده به طرفت میاد ولی خاموشش می کنی...ندایی آرامش بخش به گوشت می رسه ولی لالش می کنی...

۳.بعضی وقتا هم دیگه وقتی برات نمی مونه که بتونی زندگی کنی،تصمیمی بگیری یا به دیگران کمک کنی...در همون لحظه زمان واست بی معنا میشه...کسی نیست که دوسش داشته باشی...امیدی نیست که بتونی پیروز بشی...اطرافت خالی میشه و حتی دیگه کسی نیست که بهت کمک کنه...دستی نیست که به سمتت دراز بشه...اونقدر اطرافت تاریک و ساکته که هیچ نور امیدی و یا ندای آرامی نیست که تو رو به خودت بیاره تا بفهمی وجود داری و می تونی زندگی کنی،باشی و به وجودت ایمان داشته باشی...

به نظر شما اون ۳ قسمتی که بالا نوشتم در اصل چی هستن؟!

+????? ??? ?? پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387????22:40???? بهار | |

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar-20.com

 

روی شکلی که دوست دارید کلیک کنید تا بتونید بقیه ی حروف رو هم ببینید...

+????? ??? ?? چهارشنبه بیستم آذر 1387????3:17???? بهار | |

چند تا عکس مختلف و بدون موضوع خاصی ولی قشنگ براتون گذاشتم...

تو ادامه مطلب...برید ببینید...


??????? ??????????

+????? ??? ?? دوشنبه هجدهم آذر 1387????3:27???? بهار | |

جایی یه چیزی خالیه...

مثله یه خاطره از دست رفته...

یه تیر طلایی که تو یه سیاه چاله ی بی انتها رها شده.

تیری که خودم زه کمانشو کشیدم...

بخشی از وجودم که گمش کردم...

نیمی از کهکشانم را جست و جو کردم...

کجایی عشقم که من اینجا تنهایم...

دستانم از بی کسی سرد شدند...

جایی هست که بتوانم گرمای محبت را حس کنم؟

همیشه بدان که اگر همه رویشان را از تو برگردانند...،

کسی اینجا هست که همواره انتظار می کشد...

کسی که به نفس های تو زنده است و...

برایت اشک می ریزد...

صدایی از اعماق قلبم نجوا می شود...

"او برمی گردد"

برمی گردد...

+????? ??? ?? جمعه پانزدهم آذر 1387????5:7???? بهار | |

فرزانگان

بشنويد از مدرسه ي فرزانگان........ريز و درشتش رو ميگم بدون چاخان

ازكجاش بگم كه همش غمه ..........ولي نميگم خوبيهاشم كمه

صبح تا شب فقط داری درس ميخوني..........باز سر امتحان هم تو كف مي موني

معلوم نیست این سوالا رو از كجا ميارن..........انگار با ما ها پدر كشتگي دارن

نمره هام كه نميتوني رو بكني...........لهت ميكنن به صورت كلني

بذار بگم از اوضاع كلاسامون........توش هرچی پیدا میشه جز درس خون

اگه بشنوي چند تا اصطلاح زيستی...........يادت ميره كي بودي و حالا كيستي(میتوکندری،کروماتین،واکئول،...)

امادگي دفاعي تبديلت ميكنه به يه بسيجي.......در عين حال بي خاصيت انگار هويجي(یاد اون روز تو نماز خونه بخیر)

teacher راه به راه quiz ميگيره........نميدونم چرا از رو هم نميره

فقط يه روز بيا سر كلاس ادبيات..........تمام ابا و اجدادت يادت مياد

زنگ رياضي از مخا بيرون ميزنه دود..........تقی به توقی میخوره بچه ها میگن کی بود

معلم عربی که هیچی،خطش هم لهجه داره........حدس بزنین اسم مذخرفش چیه "ساره"

اصلا ولش قصه ي درسا طولانیه ..............بريم سراغ چيزايي كه زود گذر و آنيه

هرچي باشه بهترين مدرسه ي شهريم...........هر چند با هر چي تفريحه قهريم

اردو كه نبايد ازش حرف بزني........... نمي برنت تا به سرت هِد نزني

حالا خوبيهاشو ميخوام بگم ............ديگه دارین پر رو ميشين كم و كم و كم

كلي مخ  و درس خون داريم ...........اون بالا دروغ گفتم که نداریم (فقط واسه قافیه)

امكانات كه نگو فراوونه........... هر چند نصفش درب و داغونه

بهتر از همه واسه من هم اینه...........معلم ریاضی که عشق منو بهترینه

سايتم كه هميشه بستس............ مسئو لش همیشه خسته س

شير هم كه يه روز ميدن يه روز نميدن......... ولی چه بدن چه ندن،نمی خورن

حالا بذار بگم کی واسمون شیر میاره...... نه بابا وللش،اصلا تعریف نداره

مثل گاو میاد تو بدون اینکه در بزنه......از اول تا آخر همش داره لنگ میزنه(سر تا پا خاکیه،یه پا مفنگیه)

معلم پرورشیمون از خر خرتر......راه میره همش میگه الله اکبر(معلم سال اولو می گم نه امسال)

یه چیز بگیم،میگن مگه نوکرتیم......بازم میگن "جوونم،جوونای قدیم"

اينا همه كه گفتم محض مزاح  بود........خواستم بخندي چون قيافت شبيه آه بود

(این حرفا از در بیرون نره!!!)

 

 

 

+????? ??? ?? جمعه هشتم آذر 1387????0:45???? بهار | |

من دیگه باهاتون قهرم!!!شما اصلا به من نظر نمی دید...منم با اینکه اجازه و وقت ندارم هربار یه مطلب جدید می ذارم... خیلی بدید که نظر نمی دید...منم دیگه پست نمی ذارم تا تعداد نظرات زیاد شه...  قهر قهر قهر...







+????? ??? ?? چهارشنبه ششم آذر 1387????1:16???? بهار | |